سلام، به تو که میخونی... یه سلام ویژه از یه دهههشتادی دیگه
اگر داری این خطها رو میخونی، پس احتمالاً تو هم یکی از اون دهههشتادیهایِ پرجَنبوجوش، پرچالش و پرتلاش هستی.
پس یه سلام ویژه بهت میدم — نه فقط به عنوان یه خواننده، بلکه به عنوان یه همنسل، یه همدوره، یه همنفس.
من فاطیما هستم. متولد 22 مهر 85. محصل در رشته تجربی.
و مثل خیلیها، فکر میکردم زندگیام یه راه عادی رو میره.
اما سه سال پیش، زندگی یه چرخش تند به من داد.
ناگهان متوجه شدم چشمم به سمت تیغه بینیم کشیده شده.
دیگه نمیتونستم با دو چشم به جلو نگاه کنم.
مردم میگفتند: «ارثیه!»، «چیشده؟!»، «نمیتونی کنترلش کنی؟»
اما من نمیتونستم. نه به خاطر بیدقتی.
به خاطر این که عصب چشم راستم، تحت فشارِ استرس و اضطراب شدید، و میگرن جهشیافته فلج شده بود.
سه سال رفتم سراغ دکترها.
چشمپزشک، مغز و اعصاب...
بعضیها میگفتند "قوز قرنیه است"، بعضیها "چشمات سالمه"، بعضیها هم فقط سر میزدند و نظری نمیدادند.
احساس میکردم دارم در یه حلقه بیپایان از تشخیصهای اشتباه و بیتوجهی میچرخم.
تا این که بالاخره، یه دکتر متوجه شد.
و حدود سه هفته پیش، بعد از سالها انتظار، چشمم رو عمل کردم.
هنوز نمیدونم چقدر طول میکشه تا کاملاً بهبود پیدا کنه.
هنوز نمیدونم آیا دوباره میتونم با دو چشم به جلو نگاه کنم، مثل قبل.
اما الان که این رو مینویسم، دارم به چشمم نگاه میکنم و میگم:
"مرسی که هنوز با منی. مرسی که منو رها نکردی، بهت افتخار میکنم که تمام این سه سال با درد و رنج یک لحظه هم برای اهدافم سد نشدی و من تونستم تا اخرین نفس مبارزه کنم!"
این وبلاگ رو مینویسم برای هر کسی که:
- سالها با یه درد ناشناخته زندگی میکنه
- به دکترها میره، اما کسی کمکش نمیکنه
- احساس میکنه داره "دروغ" میگه چون باورش نمیشه دنیا چقدر بیرحمه ، در حالی که فقط واقعیت رو تعریف میکنه
- و هر کسی که هنوز منتظر یه تشخیص درست، یه درمان واقعی، و یه نفس راحت است
اینجا جاییه که میتونیم بگیم:
"من هستم. من درد داشتم. من مبارزه کردم. من هنوز اینجام."
با امید به روزهای روشنتر ????
- ۱ ۰
- ۰ نظر